باد، باد و باد. میوزد و مرا در تکاپوی رقص شکوفه ها فرو میکشد به قهقرای تاریکی خاطره. به جایی که رقص مرگشان لبخندی، اشکی، خشمی و اشکی و اشکی و اشکی را میخشکاند. میچرخم و میچرخم تا پرواز سیاهشان مرا در بر گیرد. تا شاید تعفن چند ساله یشان مرا رها کند.
روی مینماید ابلیس مقدسی که از آدمی زاده شده است. و این لحظه ی رویاروییست. با مرگی کهن. خفته در دالان نقش هایم. و اینک عریان. همچون کودکی بی دفاع اتشش
فرار كردن به اينستاگرام ها و تلگرام ها و التماس براي پيدا كردن پناهي براي گريز از تنهايي.
وقتي داري براي بار هزارم صفحه ي گوشيتو نگاه ميكني تا شايد يه پست جديد به ليست بي نهايت گم شدگي آدم ها اضافه شه ميفهمي كه حضور آدم ها هميشه تو زندگيت جلد قشنگي براي پوشوندن شكستگيات بوده. هر روز تو خونه سرمو فرو ميكنم توي زندگي مجازي آدما تا بتونم اين رواني رو از شر خودش نجات بدم ولي از بچگي ياد نگرفتم كه بت
اين بار چه كسي اين برگه را ورق خواهد زد. پر شده ام از سياهي قلم روزگار. وقت نوشتن است. اما صفحه بعد انتظارت را ميكشد. تو بيا. بنويس. اين رزم راشعله ور كن تا بسوزانيمان. كه معناي اين تورق تويي. تو.
نوشته شده در جمعه ۳۰ تیر ۱۳۹۶ساعت 2:39 توسط سعید| |
چيك. اين لحظه ثبت شد.
با باز و بسته شدن لنز دوربين همه چيز به ياد موند. لبخند محوي كه بين دندوناي سفيدي كه از خوشحالي دارن خودشونو به هم نشون ميدن گم ميشه. لحظه ي از دست دادن و رسيدن. جمع نقيضين. فوران احساس هاي متضاد كه نتيجه اي جز تپش قلب و احساس گرما نداره. تمام عضلات بدنم منقبضه. نصفش داره ميخنده و نصفش با باطني مضطرب خودشو بي تفاوت نشون ميده. خستگي اين مدت كم كم روي مبل تثبيتم ميكنه. مغزم حتي